محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
832
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرمود : « و من برفتم و سر گردش داشتم و چون به نخستين خانهء مكه رسيدم صداى دف و مزمار شنيدم . » گفتم : « چه خبر است ؟ » گفتند : « فلانى پسر فلانى ، فلان ، دختر فلان ، را به زنى مىگيرد . » فرمود : « و من نشستم و آنها را مىنگريستم ، و خدا مرا به خواب برد و از گرماى آفتاب بيدار شدم و پيش رفيق خودم بازگشتم . » و او گفت : « چه كردى ؟ » گفتم : « كارى نكردم » و خبر خويش بگفتم . فرمود : و شب ديگر با وى همان سخن گفتم و او گفت : « چنين كن . » و من برفتم و چون به مكه رسيدم صداى دف و مزمار شنيدم و نشستم و نگاه مىكردم و خدا مرا به خواب برد تا از گرماى آفتاب بيدار شدم و سوى رفيق خودم بازگشتم و خبر خويش را با وى بگفتم و پس از آن قصد بدى نكردم تا خداوند عز و جل مرا به رسالت خويش گرامى داشت . سخن از ازدواج پيمبر با خديجه هشام گويد : وقتى پيمبر خديجه را به زنى گرفت بيست و پنج سال داشت و خديجه چهل ساله بود . از ابن اسحاق روايت كردهاند كه خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى ابن قصى ، زنى بازرگان بود و شرف و مال داشت و مردان را در مال خويش به كار مىگرفت و قرار مىنهاد كه چيزى از سود آن برگيرند كه قرشيان قومى بازرگان بودند . و چون خديجه از راستگويى و امانت و نيكخويى پيمبر خبر يافت كس پيش